X
تبلیغات
دوتفنگدار+مادمازل

























دوتفنگدار+مادمازل

امروز اخبار داشت میگفت :

500دانش آموز اتریشی شاخه های حدیث نبوی رو بین مردم پخش کردند.

اونا با نوشتن حدیثی از پیامبر در مورد بخشش و احترام به دیگران اونو به همراه یه شاخه گل سرخ در مرکز شهر و جلوی پارلمان به مردم دادن . اینجوری به مردم میگن که اسلام چه دین مهربونیه.

چه کار قشنگی...نه؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 16:13 توسط مادمازل| |

خدا فرمود:

اگرآن دسته از بندگان من که از من روی گردانند،می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم
.
.
هرآینه از شوق جان می سپاردند.

خدا فرمود:ای فرزند آدم!

دوستت دارم

+یکی این جمله رو برام تفسیرکنه!هرکاری کنم تو کتم نمیره!شما چی؟باور می کنید؟؟؟
راستش من که باورم نمیشه

خدایا کمکم کن خیلی وقته تنهام
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 19:22 توسط عقل کل| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 

من اوووووووووووووووووووومدم....

ميدونم دلتون برام تنگ شده بود...ولي در عوض قدر منو بيشتر ميدونيد...

دخيا! قالبم كه عوض كرديد...آخه... اون دوتا شمعا شما دوتاييد كه داريد از فراق من ميسوزيد؟اون گلم لابد منم...

آي آي آي...كسي منو اخراج نكرده بود من خودم رفتم...

گفتن بايد يه ذره تغيير كني!!فك كن...دارن آزادي بيانو ازم ميگيرن...اي خدا...اين چه دنياييه؟؟ولي باشه، چه كنيم ديگه؟؟!!

خانم مدير اگه صلاح دونستيد پسورد منو بفرستيد،‌ با ريلكس نيام...ميخاستم بت اس بدم شارج نداشتم...

بچها دوستون دارم...خيلي...عقل كل جون، يه بار ديگه بابت كارايي كه باعث ناراحت شدنت شد عذر ميخوام...

ريلكس جون، عاشقتم...تو نباشي ميييييمييييرمممم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 18:47 توسط ریلکس| |

خیلی خسته بودم ولی چاره ای نداشتم باید بیدار میماندم وکار را تمام میکردم چشمانم درد گرفته بود دیگر توان بیدار بودن را نداشتن ولی بیدارماندن ،دیگر فایده ایی نداشت  فشارم افتاده بود فهمیدم که فسفرمغزم به پایان رسیده. ولی چه طور کار را ناتمام بگذارم تا اینکه تصمیم گرفتم برخود ومغز مظلومم فشارنیاورم ودوساعتی به ان استراحت بدم البته فقط دو ساعت ولی دوساعت شد هفت ساعت !!!خدای من از نصف بیشتر مونده بود چه طور تمامش کنم

به سرعت اماده شدم و به سوی دانشگاه عزیزحرکت کردم، یه راست رفتم ؟؟بله بله بله درست حدس زدیدکتابخونه .باید بقیه صفحات کتاب را میخوندم ،وای خدای من بیشتر از نصف مطالب مونده بود ولی تقریبا سه ساعت وقت داشتم عزمم روجزم کردم وشروع به خواندن ادامه کتابم کردم، وقتم تمام شد ولی ده قاعده ی دیگه مونده بود دیگه باید میرفتم .یواش یواش به طرف کلاس قدم برمیداشتم که ناگه یکی از دوستامو دیدم، گفتم چقد خوندی من نتونستم تموم کنم حالا چیکار کنم گفت چی رو تموم نکردی؟ چی شده؟ من چیزی نخوندم !!!گفتم امتحانومیگم دیگههه گفت امتحان؟؟؟!!!!بالحن طلبکارانه ای گفتم بله امتحان! مگه الان امتحان نداریم ؟گفت نه...ترسیدم  الان نداریم که...این کلاس جبرانیه دوهفته دیگه داریم!!!!این از دیروزم بودشاید باورتون نشه این عقل کل میدونست ولی به من چیزی نگفت عقل کل جان ماهم خدایی داریم

حالا امروز،درس خوندم امتحانم داشتیما ولی ...استادجونم امتحان نگرفت

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 15:35 توسط ریلکس| |

مادمازل جان!دختر خوب برگرد!شیطنتاتو کم کن وبرگرد!

انقدر زود جانزن!

دیگه هم انقدر وبلاگ من وبلاگ تو نکن!

توکه صاحب اختیاری!!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 15:21 توسط عقل کل| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:19 توسط عقل کل| |


امروز چخبر بود افغانستان...همه ي مردم اومده بودن تا بگن ما از حقمون نميگذريم.تو اون هواي باروني و گل و لاي و چتل پتل اومدن تا راي بدن.هرچند به همه برگه نرسيد متاسفانه!!كاش مام اونجا بوديم...


افغان پيپر با تلخيص(اينا فقط جنبه خبري دارن و به معناي تاييدشون از جانب نيست):

در تب و تاب و اشتیاق مردم برای حضور گسترده و مشارکت فعال در انتخابات سرنوشت ساز ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی که برای سومین بار در کشور برگزار شد، در میان تمامی اخبار خوب و خوش امنیت در مراکز رأی دهی و صف های طولانی مردم، کمبود اوراق رأی دهی خاطره ای بد را رقم زد.

اگر به میزان آمار اعلام شده برای توزیع کارت های رأی دهی و سرشماری افراد واجد شرایط آمدن به پای صندوق ها توجه می شد، اگر میزان علاقه مندی مردم در ولسوالی های مختلف برای اشتراک در انتخابات در نظر گرفته می شد و اگر دقت و نظم بیشتری در آغاز و پایان رأی دهی صورت می گرفت اینگونه مردم در صف های طویل و دراز بدون دادن رأی بازنمی گشتند.

کمبود اوراق رای دهی در برخی از مراکز، که از یکسو نارضایتی مردم و انصراف آنان از مشارکت در انتخابات را در پی داشته و از سوی دیگر زمینه های تقلب و تخلف را مساعدتر می سازد؛ در حالی بزرگترین مانع حضور اکثریت افراد دارای حق رأی بود که امنیت و حملات طالبان بخوبی مهار شده بود.

عدم تمدید مجدد زمان رأی گیری برخلاف انتظار مردم و صف های طولانی مقابل مراکز رأی دهی و عدم پاسخ مناسب به مردمی که فقط و فقط به دلیل کمبود برگه های انتخاباتی ریاست جمهوری نه شوراهای ولایتی بدون نتیجه به خانه بازگشتند چه توجیهی می تواند داشتخ باشد جز بازی با سرنوشت مردم؟

در بدبینانه ترین حالت که شاید در نظر برخی واقع بینانه ترین حالت نیز باشد کمبود اوراق رأی دهی در ولایات مرکزی و فارسی زبان که نیمی از آرای مردم را در جیب هایشان نگاه داشت و درمقابل توزیع بیش از حد اوراق و صندوق های رأی در ولایات جنوبی و خبرهای ضدونقیض از پر شدن پیش از موعد صندوق ها توسط برخی متخلفین صاحب منصب به نفع زلمی رسول و اشرف غنی احمدزی خبر از توطئه به سبک جدید و تقلب های نوین دارد.

بدخشان، هرات، لغمان، پنجشیر، بامیان، بغلان، فراه، دایکندی، بلخ، تخار و کابل که در حمایت از کاندیداتوری داکتر عبدالله عبدالله و تیم اصلاحات و همگرایی در زمان تبلیغات دو ماهه نامزدها، سنگ تمام گذاشته بودند و هزاره هایی که از دادن رأی و سهم گیری در تعیین سرنوشت خویش محروم شدند درصورت عدم رسیدگی در کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی، تاریخ تقلب 2004 را تکرار خواهد کرد.


  وزارت داخله گزارش داده است که نخستین تخلف انتخاباتی، در ولایت میدان وردک دیده شده است. طبق گزارش دفتر مطبوعاتی وزارت داخله، این تخلف از سوی مدیر پولیس جنایی و یک تن از کارمندان کمیسیون انتخابات در این ولایت، صورت گرفته است. این دفتر اطلاع داده است که این دو تن به اتهام پر کردن صندوق های رای دهی دستگیر شده اند.


عكسارم خودتون بريد ببينيد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 22:57 توسط عقل کل| |

فردا روزیه که تو تاریخ ثبت میشه البته به قول مادمازل همه روزا ثبت میشه ولی فردا یه روزسرنوشت سازوپررنگی درتاریخ وطن هست نمیدانم قرارهست چه اتفاقی بیفتدنمیدانم چن درصدازمردمم میتوانن شرکت کنند اوایل خوشحال بودم که میتونم اولین رای خود را بدهم ودرسرنوشت کشورخود نقش ایفا کنم ولی نزدیک ترکه شدیم متوجه شدم حق رای دارم ولی امکان رای ندارم خب ازاین ها بگذریم .

نگاه گذرایی به تاریخ معاصر وطن

  • جنگ  های اول،دوم وسوم افغان وانگلیس ۱۸۳۹-۱۹۱۹ میلادی

قوای متجاوزانگلیس دراین سال ها سه بار به کشور عزیزمان تجاوزنمودندکه هرسه بارشکست خوردنددرسال ۱۹۱۹ استقال افغانستان حاصل گردیدوبه عنوان یک مملکت مستقل درصحنه ی بین المللی به رسمیت شناخته شد

  • امیرعبدالرحمن

او یکی ازشاهان مستبدافغانستان بودکه باروش استبدادی کشور را اداره مینمود

  • امیرحبیب اله

پس ازمرگه امیرعبدالرحمن خان درسال ۱۹۰۱ پسرش حبیب اله خان به حکومت رسید او از امرای متجدد وروشنفکرافغانستان به شمارمیرود دراین دوره سومین جنگ افغان وانگلیس رخ دادسال ۱۹۱۸  امیرحبیب اله خان توسط یک قاتل ناشناخته به قتل رسید

  • امیرامان اله

پس ازکشته شدن حبیب اله خان  پسرش امان اله خان به حکومت افغانستان رسیداودرسال۱۹۲۳لقب خودراازامیربه پادشاه تغییردادودرفکرمدرن ساختن کشور همانند فرهنگ غرب بود ازنخستین برنامه اصلاحی وی رفع حجاب زنان ،تاسیس مدارس مختلط،پوشیدن اجباری لباس های غربی ازکفش تا کلاه وتاکیید جدایی دین ازسیاست بودحکومت وی در۱۹۲۹سقوط نمود

  • حبیب اله کلکانی

درسال۱۹۲۹ پس ازحمله محمدنادرخان به دارآویخته شد

  • محمد نادرشاه

اودرسال۱۹۲۹با حمایت انگلیس کابل را تصرف کرد اودرسال۱۹۳۳توسط یک محصل به نام عبدالخالق چرخی به قتل رسید

  • محمدظاهرشاه

اوفرزند نادرشاه بود پس ازمرگ پدرش به سلطنت رسید اوفردی خوش نیت ولی ضعیف النفس بود عقب ماندگی افغانستان بیشتربه او نسبت داده میشود بعد ازچهل سال سلطنت درسال۵۲ توسط پسرعمویش ازقدرت برکنارشد

  • محمد داودخان

دراثرکودتای نظامی برعلیه ظاهرشاه در۱۹۵۳ به قدرت رسید ورادیو کابل اعلام کرد که حکومت افغانستان به جمهوری تبدیل گردیده است.اوبه عنوان اولین رییس جمهوروصدراعظم افغانستان زمام قدرت را به دست گرفت اوهمچنین پست های وازارت دفاع و وزارت خارجه را نیز در اختیار خود گرفت.

  • حکومت کمونیستی کابل

تجاوز قوای اشغالگر شوروی در افغانستان ( دوران ببرک کارمل )

  • دوران زمامداری نجیب
  • تاسیس اولین دولت اسلامی افغانستان
  • برهان الدین ربانی، دومین رییس جمهور افغانستان
  • بحران افغانستان و ظهور طالبان
  • دوران ریاست جمهوری حامد کرزی ، نظرتون درمورد دوران ریاست جمهوری او چیست؟؟
  • ؟؟؟؟؟

اوکیست وباچه اهدافی به صحنه خواهدآمدخداداند انشالله که مردمم صاحبان اصلی قدرت شوندالبته بااتحاد

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 19:12 توسط ریلکس| |

صب زود ساعتاي 11 اينا بود كه نفساي من، عزمشون رو جزم كردند كه ما رو ترك كنن...

نفساي من : ما بايد بريم.

من : نه نريد.

نفساي من : نه ميريم.

من : نه نريد.

نفساي من : ميريم.

من‌: اّه بريد ديگه تا خودم ننداختمتون بيرون...

خالاصه نفساي من رفتن و من بي نفس شدم...تصميم خودرا گرفتم تا به كارهاي دانشگاه برسم.رفتم بالا و باصداي بلند فرياد زدم : من ميخام مقشامو بنويسم كسي مزاحم نشه لفتن و بدش درو محكم كوبيدم...

ورقامو دور تا دور خونه پهن كردم و خاستم مداد بگيرم دستم كه مداد نَيمد تو دستم.هرچي سعي كردم بگيرمش، نيمد!! منم اصابم خورد شدو پرتش كردم اونور...گفتم به درك كه نمياي فك كردي منتتو ميكشم؟؟الان ميرم وبلاگ، حالت جا بياد.

اومديم وبلاگ ديديم به به ... ملت چقد سيريشن. يكي مث نخود خودشو انداخته تو وبلاگم...ازونجايي كه بخشش از بزرگان است كوتا اومدم و بش چيزي نگفتم. تيليفونو برداشتم و زنگ زدم به عخل كول و ... .

بدش زنگ زديم به ريلكس و اينجا بود كه ريلكس ازم دعوت كرد برم خونشون!!!!

ريلكس : بيا خونمون عزيزم ، دلم برات يه ذره شده...

من : برو بابا حال نداريم...

ريلكس: نياي از فراقت جان را به جان آفرين تسليم ميكنم. بيا ديگه توروخدا...ميرم خودكشي ميكنما...ميدوني از كيه نديدمت؟؟جون هركي دوس داري قَسَمِت ميدم پاشو بيا...

منم كه طاقت ديدن ضجه هاي يه آدم بيچاره ي عاشق رو نداشتم گفتم : باشه بابا...ميام حالا...

خالاصه آماده شديم و رفتيم ،‌تو راه متوجه شديم كه بعله ،‌ سركار خانم عقل كًَلم را افتاده داره مياد...

13بدر بود و همه رفته بود 13شونو بدر كنن...خيابونا خلوت...

تو راه بودم و داشتم مث يه مادمازل به تمام معنا قدم ميزدم و سرمم تو گوشيم بود و در حال اسمس دادن به عقل كل كه ييهو سايبون عابر بانك سپه نخستين بانك ايراني خودشو زد بهم... دوووف...اوه اوه همچين لرزيد كه نگو... چشمتون روز بد نبينه، خيابون تركيد ازخنده... نمدونم تو اون خيابون خلوت ييهو اون همه آدم از كجا پيداش شد آخه...شانس كه نداريم...

منم سرمو گرفتم بالاو با اعتمادبه نفس تر از هميشه ،‌ خيلي محكم و استوار بدون توجه به صداي قهقهه و نگاهاي مردم، به قدم زدن خود ادامه دادم.فك كنم داغ بودم چيزي حاليم نشد ولي بد دو سه دقيقه همچين شونم درد گرف كه نگو...

خلاصه رفتيم و رفتيم تا رسيديم خونه ريلكس اينا...

من : تق تق تق

ريلكس : كيه كيه در ميزنه درو با لنگر ميزنه؟؟

.

.

.

ريلكس هم يَگ پِله چاي سياه ( البته به رنگش كه ميخورد سَوز باشه ) با آجيل ورداشت اورد برامون. داشتيم در مورد اين جديدالوروده اختلاط ميكرديم كه ييهو اين عقل كَل مث مار چنبر زد رو ظرف آجيل ما و طي يك حركت كاملا ماهرانه ( همانطور كه آهنربا آهن را جذب مينمايد ) تمام پسته و فندقمونو بلعيد...من كه راضي نيستم...

بدش پاشد كه بره مثلن خونشون ، يدفه يه ده هزار ريالي نوي تا نخورده از تو جيبش افتاد تو دستم، خالاصه هزاريه موند دست ماو عقل كل راهي خونشون شد.مام رفتيم بدرقه اش كنيم.( دم در خونه ريلكس اينا ازين چوقورياس كه مال آبه،درش آهنيه...) مام كه نميدونستيم درش خرابه يه لنگمونو گذاشتيم يه طرفه دره كه يدفه مث الاكلنگ اون يكي طرفش پريد بالا و اَد خورد به اون يكي پام...منم درجا غش كردم...همه جارو خون گرفته بود.چشام سياهي ميرفت ،‌ فشارم افتاد،‌ قندخونم يه لحظه زد بالاو خلاصه خنده هاي ريلكس كه تموم شد پا شدم لنگان لنگان خودمو رسوندم بالا. كم كم مام بساطمونو جم كرديم و با ريلكس راهي شديم...

تو راه دست كردم تو جيبم كه ديدم يه هزاري نوي  تا نخورده توشه...اَي دل غافل،‌ يادم اومد مال عقل كله... اسِمِس دادم بش كه هزاريت دست ما جامونده ،‌پس از كلي فش شنيدن فهميديم هزاريه تموم داراييه حاش خانم بوده و كيلومترها راهو مجبور شده پياده بره....خخخخ

مام تو راه يه سوپري ديديمو با هزاريه سركارخانم عخل كل، 2 تا پفك حلقه اي چي توز خريديم و خورديم....به من كه خعلي چسبيد...

توراه ريلكس اومد خاطره تريف كنه مثلن...

ريلكس : ... آره ديگه يارو انقد پَررِه ( parreh ) كرد كه نگو.

من : هاع؟؟!!

ريلكس : پَررِه.

من : پَررِه ( parre )؟؟؟!!!!

‌ريلكس : پَررِه ديگه ، پرره.

من : پَررِه ( parre )؟؟؟!!!!

ريلكس: اي بابا وقتي يه نفر خيلي خالي ببنده ميگيم داره پرره ميكنه...

من :‌ فرره ( farra ) منظورته؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اره ديگه قيصَه كَده را ميرفيتيم كه بارون شرو به باريدن كرد. ريلكس يه دفه با تعجب دست كشيد رو صورتش و گف‌: اين ديگه چيه؟؟

من : واي خداي من،‌ يني كي داره رومون تف ميكنه؟؟!!خب بارونه ديگه...

 

بقيشو ديگه حوصله ندارم بگم شايد بدن گفتم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 12:55 توسط عقل کل| |

دوستای خوبم سلام

میدونم تو این مدت خیلی اذیتتون کردم. باحرفام ، با پستام ، با کامنتام...

خواستم ازتون عذرخواهی کنم، از ته ته دلم. میخوام ازین به بد دختر خوبی باشم و هیشکی رو اذیت نکنم.

عقل کل عزیزم، بیشتراز همه از تو که خیلی تو این مدت اذییت کردم. من همینجا جلوی همه ازت معذرت میخوام. امیدوارم منو ببخشی.(هر چند که همیشه از خجالتم در اومدی...)

ریلکس جونم، میدونم تورو هم کم اذیت نکردم، اگه یه وقتی دست بردم تو نظراتت ، به جات جواب دادم یا به اسمت نظر گذاشتم ، میخوام که منو ببخشی....

رها خانم ، تو یه ذره دیر اومدی ، وگرنه حال جنابالی رم میگرفتم ، قسمت نبود انگار، امیدوارم بتونی جای خالی منو پر کنی. اون دو تارو اذیت نکن.

من تو این مدت فهمیدم به درد وبلاگ نویسی نمیخورم.

اگه آبروتونو جایی بردم ، یا وبلاگتونو خراب کردم حلالم کنید. من دارم میرم.الان که دارید این نامه رو میخونید ، شاید از کشور خارج شده باشم ولی همیشه به یادتون هستم.

شاید یه وقتایی اومدم و با نظراتم خوشحالتون کردم.

احتمالا برم معتاد شم، به سایتای غیر اخلاقی... نمیدونم ولی براتون آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.

راسی یه پستم گذاشتم در مورد 13بدرمونه.ثبت موقته، اگه دوس داشتید بذاریدش.

حیف شد، میخواستم به تقلید از "بچکیچای خودونمو" هر هفته براتون یه حدیث بذارم...ولی دیگه دارم میرم...

به قول شاعر:

وقتی مردم بر سر قبرم بنویسید: آشفته دلی خفته درین خلوت خاموش ، او زاده غم بود که... (بقیشو یادم نیس)                                                                                

                                                                                                                          خدافظ همگی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 12:33 توسط عقل کل| |